او زن ستیز است ، یعنی از مردانگی ای که در آن غوطه می خورد دل پری دارد
از آموزه های یک درخت : برای عروج ، باید در زمینی بارور ریشه کرد
زمان ، بنا به ماهیت اش ، از اساس مفهومی تلف شده است
درخشندگی بیش از اندازه ، بیشتر از اشیا ، سایه ی آنها را برجسته می کند
او مرد عمل است : حرارت را نمی فهمد ، تنها از پس عرق کردن برمی آید
کار مفید یک افسانه است . هیچ کاری مفید نیست ، بخصوص هیچ کاری نکردن
او با همه متفاوت است ، بیشتر از همه با خودش
آنچه در ابتدا قرار بود توسط خورشید روشن شود ، نه جهان ، بل ذهنیت ها بودند . امروزه و به لطف روشنایی های شهر هر دوی اینها در یک تاریکی درخشان سرگردانند
مغز ها حتی اگر بخواهند نیز نمی توانند فرار کنند ، آنها همیشه در جمجمه محصورند ، جمجمه ای که وطن نامیده می شود
اعتماد به نفس نسبت معکوسی با فردیت دارد . آنچه جهان امروز به انسان بخشید ، نه فردیت ، بلکه اعتماد به نفس بود ، هرچه از فردیت فرد کاسته می شود ، اعتماد به این کاستی افزایش می یابد : خرسندی از دریده شدن توسط ماشینی که به بهانه ی امنیت خلق شده است
او خودش را بلعیده بود ، و هیچ راهی برای دفع خودش پیدا نکرد - یک نوشته برای گور مشترک چند حاکم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟-رساله ای در باب قطعیت
روزها سرش به روزمرگی گرم است ، شبها اما در خواب هایش از شب زنده داری تجلیل می کند
تمام خواب ها یک مضمون مشترک دارند : از خودم - هر که هست - خلاصی ندارم
جامعه شناسی نظم : بیایید به مطلوب ترین شکل ممکن هرز برویم
او تندرو است ، یعنی با بیشترین سرعت ممکن در حال درجا زدن است
علیه منظره : خورشید را نمی توان تماشا کرد ، اما حرارت اش قابل تجربه است
یک حصار زیادی خودمانی : دهانم را می بویم مبادا گفته باشم دوستت دارم
ظاهر امکانپذیر نیست ، در هزارتوی هستی ، همه چیز باطن همه چیز است
روبروی آینه ایستاده است . ناگهان به زبان می آید : هم اکنون من کدام طرف از نبودنم را ایستاده ام ؟
به عنوان یک زن عشق می ورزد . به عنوان یک مرد تنها می تواند سرکوب کند . همین وجه علاقه برای او جذاب است : تغییر جنسیت در عین حفظ جنسیت
امیدواری همانقدر از روی ناچاری است که ناامیدی
خلاصه ی یک رزومه ی کاری : به طرز نامفهومی خودم هستم
شعر خالق تنهایی است ، نه مخلوق اش
آیینه ی وسط یک خودروی سواری : مقداری گذشته در هر چشم انداز پیش رو ضروری است
مصرف کننده ی خوب در حال صرف خودش است ، و این قناعت نهفته در مصرف است
ای کاش می شد روی خواب ها هم چشم خود را بست
در مصاف با خودش ، یک راه برایش بیشتر نمانده است : مغلوب شدن
داوینچی ، مونالیزا را نشان می دهد و می گوید : این نیمه کاره ترین لئوناردویی بود که توانستم خلق کنم
ترجیح می دهم به شیوه ی خودم ببازم تا اینکه دیگران در من پیروز شوند - از اعترافات یک متخصص
خطاب به امروزش می گوید : یک جای کار این خورشید ایراد دارد ، چطور ممکن است سایه ام اینقدر یکدست و منسجم باشد ؟
تجربه ی نوعی حیات مضاعف در ادبیات : بیشتر از زیستن زندگی کردن
آدمها آنقدر به یکدیگر شبیه شده اند که فهمیدن حرف یکدیگر تقریبا ناممکن شده است
هیچ چیز بهتر از آغوش این نکته را آشکار نمی کند که فرد از ابتدا در جای دیگری بنیان نهاده شده است
هوس جاودانگی او را به مرگی زودرس مبتلا کرده است
یک کوچه ی بن بست در خودش را مخاطب قرار می دهد : برای تو یک نام کفایت نمی کند
به خواب رفته است ، و راه برگشت را به خاطر نمی آورد - یک نوشته برای چند سنگ قبر
در ادبیات آنچه مایه ی خجالت است ، نه سرقت ، بلکه پاکنویس کردن است
کنارم بمان ، در غیاب تو به شدت خودم هستم - در ستایش یک واقعا رابطه
از غریبه ها خوشش نمی آید ، به همین دلیل در خانه اش آینه ای وجود ندارد
به سبک و سیاق اتومبیل ها ، بهتر نیست بجای نام خانوادگی از لفظ " مدل " استفاده شود ؟
تاریکی که ترسناک نیست ، این بینایی است که بینایی ام را می زند - از مکاشفات یک روشن دل
آنقدر خوش می گذراند که فرصت نمی کند لذت ببرد - جامعه شناسی یک خودآزار
افراد و اقوام تنها در خصلت های بدشان با یکدیگر تفاوت دارند . خوبی همیشه و همه جا از یکنواختی رنج می برد
برای سوار شدن ِ چنین ماشین گران قیمتی چاره ای ندارد جز پیاده شدن از خودش
متهم خطاب به قاضی : از کجا معلوم این من که متهم اش می کنید خود شما نباشد ؟
با تمام وجود چسبیده است به سرنوشت اش ، همین باعث شده که آینده اش نتواند به خوبی تنفس کند
زن بودن شیوه ی در حال انقراضی از انسانیت است
او برای خودش دادگاه ظالمانه ای است : هر شب به خواب هایش احضار می شود ، و هر صبح به بیداری اش محکوم...
هر شکلی از وجود داشتن به شرم حضور منتهی می شود
گورکن خطاب به گورستان : تمام کنید این تظاهر را
شغل او این است : دست روی دست گذاشتن
روی بینایی اش برخی تصورات سایه انداخته اند
فرد تنها خودش را نمی خورد . کاملن برعکس ، در تنهایی ، او از دیگران تغذیه می کند
پیامبر عجیبی است ، هر صبح به بیداری مبعوث می شود ، و هر شب معجزه می کند : به خواب رفتن
محکوم به اعدام خطاب به جوخه ی آتش : آخرش که چی ؟
آنقدر مرده است که جان می دهد برای زیستن
تفکر انتزاعی یا یک همانگویی است ( تفکر تفکر است ) و یا امکان پذیر نیست
شعر نوعی نبودن است ، و بدین سان حقارت بودن را کاهش می دهد
برای بهبود ، برایش خودش را تجویز کرده اند
اسم سبک مورد علاقه اش در خودکشی را گذاشته است : عشق درمانی
او تا به حال کتاب های زیادی به دست گرفته است ، اما تنها روی معدودی از آنها پافشاری کرده است
من همیشه به چیزی مفتخر است که بیرون از من ایستاده است . این تناقضی است که در ذات مفتخر بودن ریشه دارد
او طبیعی تر از تمدن است ، به همین دلیل لبخندش به شکل لبخند روی لب هایش می نشیند
" ای کسانی که ایمان آورده اید " ، و نه " ای کسی که ایمان آورده ای " ، ایمان یا بی ایمانی مسئله ای کاملا گروهی است
او ماهیگیر کارکشته ای است ، و درست به همین دلیل حوض نقاشی او بی ماهی است
بی آنکه خدایش را عوض کند ، شیطان جدیدی اختیار کرده است
شطرنج باز ماهر در هر حرکت دو چیز را در نظر می گیرد ، اول : حماقت بی پایان خودش ، و دوم : احتمال حماقت در حریف اش . به همین دلیل نگاه کردن به صفحه ی شطرنج تنها حرکتی است که از شطرنج بازان ماهر سر می زند
ترس ، یا زیبایی شناسی گله - در حال مهیا شدن برای خروج از خانه
در شمایل یک معترض به مدارا مشغول است ، معترضین واقعی اما معمولا برعکس عمل می کنند